سریال آشنایی با مادر سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !!
نسخه خانگی و کامپیوتری DivX
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388
همه چیز زیر سر برح میلاد است

قبل نوشت:

وقتی ساعت پنج و نیم صبح خسته از ادیت یک متن خوابیده باشی و ساعت نه و نیم از خواب پریده باشی به خاطر خوردن دو سه تا آنتی هیستامین برای غلبه بر آلرژی دیوانه کننده ی آبریزش آورت و حس دوباره خوابیدن نداشته باشی بهترین وقت است تا خودت را بگذاری جای آن دیوانه ی دوست داشتنی ات و نامه ی بعدی را بنویسی:



دیوانه محله ی ما/ نامه ی شماره ی دو:
 همه چیز زیر سر برج میلاد است!
سلام. حال همه ما خوب است . حال شما چطور است؟ تازگی ها کم پیدا شده ام دوباره. دلم لک زده برای صورت خسته ی مادربزرگم.  این مدت که نبودم رفته بودم دنبالش بگردم. همه اش زیر سر این برج میلاد است. داشتم می گفتم، چند روز پیش دوباره کتکم زدند. بچه های کوچه ی بهنام را می گویم. تا آدم را می بینند شروع می کنند به اذیت کردن.
داشتم می گفتم وقتی که مادربزرگم خسته شده بود،‌ یک روز دیگر سرش را از روی بالش بلند نکرد. من هر چه کردم بیدار نشد که نشد. رفتم به همسایه ها گفتم. اول خندیدند، بعد که هی من گفتم راست می گویم یکیشان رفت پیش مادربزرگم و با گریه برگشت. بعدش همه جمع شدند توی خانه ی پیرزن. داشتم می گفتم. همه اش زیر سر برج میلاد است. مادربزرگ را بردند یک جایی بیرون از یک شهری و کاشتندش وسط یک ردیف درخت. بعد رویش خاک پاشیدند. آخر سر هم یک عالمه آب ریختند روی خاک ها. حالا من هر هفته می روم آنجا را نگاه می کنم شاید مادربزرگ سبز شده باشد. یک بار به این بچه های کوچه ی بهنام گفتم بیایند کمک کنند تا آنجا را آبیاری کنیم. بهشان گفتم وقتی درخت مادربزرگم در بیاید، به هر کدامشان یک مادر بزرگ می دهم برای خودشان برونذد صفا کنند. همه خندیدند. فقط یکیشان گریه کرد که بعدش معلوم شد خودش هم مادر و پدرش را کاشته توی همان باغ ولی هیچ وقت درختشان را ندیده.
داشتم می گفتم. رفته بودم دنبال مادربزرگم بگردم. من فکر می کنم مادربزرگم یک شب از زیر خاک درآمده و فرار کرده رفته یک جای خیلی دور. خستگی اش در رفته بعد از این همه سال. چرا آنجا بماند زیر آن سنگ سیاه و زشت. ولی معلوم نشد چرا پیش من نیامد بعد از آنکه فرار کرد. داشتم می گفتم همه اش زیر سر برج میلاد است. برج میلاد خیلی نامرد است. هی نگاه می کند از آن بالا و یک کاری می کند که آدم ها خسته شوند و بگیرند بخوابند. یک کم که بیشتر از همیشه بخوابی بقیه می ریزند توی خانه ات و می برند توی آن باغ چالت می کنند. من را بچه های کوچه ی بهنام نزدند که. همین برج میلاد زد. نه برج آزادی می زند نه برج گلدیس. فقط برج میلاد است که می زند. هر وقت حوصله داشتید به چشمهاش نگاه کنید می فهمید کار کار خودش است. خیلی زور دارد پدر سگ.
بچه های کوچه ی بهنام می گویند برج میلاد از اول اینجا نبوده. ولی من من فکر می کنم برج میلاد همیشه آنجا بوده. از ان بالا هی نگاه می کند،‌هی کرم می ریزد، هی اذیت می کند. داشتم می گفتم. رفته بودم دنبال مادربزرگم بگردم که دیدم بچه های کوچه ی بهنام آمده اند توی همان باغ. همه لباس مشکی تنشان بود. عکس یکی از دوست هایشان را دستشان گرفته بودند. بعد یکهو یک نفر را آوردند تا آنجا بکارند و رویش خاک و آب بریزند. من رفتم جلو شروع کردم به داد و بیداد که این کار را نکنند. گفتم این خسته شده، خودش بیدار می شود یکی دو روز دیگر. چند نفر غریبه آنجا بودند مرا گرفتند بردند یک گوشه و گفتند صدایت در بیاید می بریمت آنجا که عرب نی انداخت. من نمیدانم عرب ها نی هایشان را کجا می اندازند ولی حدس زدم لابد جای خوبی نمی اندازند که اینها اینطوری عصبانی شده اند. آنها به بچه های کوچه ی بهنام هم گفتند بی سر و صدا چالش کنید و بروید پی زندگی تان. غریبه ها آدم های خوبی بودند. یکی از بچه ها می گفت دوستشان پیش همین ها بوده که مرده. (این بچه های کوچه بهنام به کسی که خسته بشود و بیدار نشود می گویند مرده)‌... من ولی به آن غریبه ها نگاه کردم. خیلی هم خوب بودند. اگر هم کسی را خسته کرده اند دست خودشان نبوده که. هر کس زیاد به برج میلاد نگاه کند همینطوری می شود.
داشتم می گفتم. چند روز پیش به بچه های کوچه ی بهنام گفتم بیایید برویم از برج میلاد بپرسیم ببینیم مادربزرگ من کجا رفته. او از آن بالا همه چیز را می بیند. گفتم شما هم بپرسید دوستتان کجاست. گفتند برو پی کارت. من هم گفتم شماها ترسویید. شماها از ان غریبه های توی قبرستان می ترسید. که ریختند سرم و تا می خوردم کتکم زدند. من از دستشان ناراحت نشدم. چونکه نه آزادی میزند نه رسالت نه گلدیس. فقط برج میلاد است که می زند. دیشب رفتم بالای پشت بام و خیره شدم توی چشمهاش. خوب که فکر می کنم از برج میلاد بدم نمی آید. بالاخره خوب است که یکی آن بالا حواسش به همه چیز باشد. شاید یک روز آدرس مادربزرگم را بدهد. داشتم می گفتم. دلم تنگ شده برای صورت خسته اش...
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>